رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

38 روز مونده

سلام عشقم سلام نفس مامان   میدونم که خوبی پسر مامان 38 روز مونده که بیای تو بغلم  .عسل مامان این روزها ثانیه به ثانیه به تو فکر میکنم  .مامانی استرس دارم می ترسم ولی از طرفی می خوام این انتظار تموم بشه تا زودتر ببینمت .پسر قشنگم شبها خوابیدن برام سخت شده کشاله رانم خیلی درد میکنه کمرم  درد میگیره ولی وقتی تکون میخوری همه ی این دردها از یادم میره دیشب دوست بابایی ارش و سحر خونه ما بودن  اینقدر خودنمایی میکردی از رو پیراهنم  دیدن که شما فسقلی چطوری تکون میخوری  ولی ارش و سحر میترسیدن       ...
31 فروردين 1391

دلتنگی نی نی

 نی نی مامان این روزها خیلی خیلی دلم برات تنگ میشه بابایی که میره سر کار من خیلی حوصله ام سر میره همش میگم اگه  رادوینم بیاد دیگه وقتم پر میشه تا وقتی که بابا احسان خونه هست احساس تنهایی نمی کنم ولی وقتی میره ...  دوست دارم  این 1 ماه و 7 روز هم تموم بشه تا گل پسرم رو ببینم وای خدایا نمی دونم اون لحظه چه حسی  دارم ولی می دونم حس مادر شدن خیلی قشنگه  از روزی که اتاقتو چیدیم همش من و بابا احسان میریم تو اتاقت یک چرخی می زنیم و میایم بیرون.  ...
30 فروردين 1391

سونوگرافی هفته 33

 شکوفه بهار مامان دیروز رفتم سونوگرافی برای سن دقیق و وزن جنین. با بابایی بودم خدا رو شکر همه چیز خوب بود وزنت 2220گرم بودی اخه خیلی نگران وزنت بودم  وقتی اومدم خونه به بابا جون (بابای بابایی) گفتیم کلی خوشحال شد  سنت هم 33 هفته 5 روز بودی عشقم
30 فروردين 1391

زدن پیانو بابایی

 عشقم  امروز  صبح با متین دوستم رفتم بازار کلی خرید کردم این اولین باری بود که بعد از 9 ماهی که ازدواج کردم تنها میرفتم بازار خرید کنم اخه مسئولیت خرید گوشت مرغ میوه .... همه با بابایی بود زیاد وارد نبودم ولی باز خوب بود.عزیزم الان 3 روزه که مامانی جون (مامان بابایی)  مشهد رفته. خوش بحالش. عزیزم گفتم که ما رو خیلی دعا کنه که صحیح و سالم دنیا بیایی. پسر کوچولوی من از وقتی که خیلی کوچولو بودی تو دل مامان بابایی برات پیانو می زد امروز هم من کنارش نشستم بابایی میزد بعد  من به شکمم نگاه می کرد که ببینم شما  تکون می خوری یا نه. همین بابایی پیانو میزد شما تکون نمی خوردی گوش می کردی جیگر  مامان بابا.وقتی میومدم ...
30 فروردين 1391

یادگاری بابایی

فسقلی مامان  دیروز رفتم پایین پیش مامان جون دیدم که یک بقچه لباس گوش اتاق هست مامان جون اونها رو باز کرد گفت اینها لباسهای احسان هست مال 30 سال پیش نمی دونی رادوینم اینقدر قشنگو تمیز بودن که اصلا باورم نمیشد مال  بابایی هست  2 تا از لباس ها رو که کادو اورده بودن همینطور نو  تو پلاستیک بود مامان جون گفت اگه اینها رو می خوای ببر بالا اگه نمی خوای که من نگه می دارم.من خیلی خوشم اومده بود اوردم بالا که بزرگتر شدی بهت نشون بدم.تو سیسمونیت هم می خوام بچینم.
23 فروردين 1391

ازمایش gtt

 عشق مامان   بخاطر اینکه قندم بالا رفته مجبورم ازمایش Gtt بدم خیلی سخته.صبح زود با هر سختی بود از خواب بلند شدم  باید ناشتا می رفتم ازمایشگاه  با مامان جون بودم  خیلی بد رگ بودم اصلا  رگم پیدا نمی شد بالاخره اولین مرحله خونگیری انجام شد  پودر گلوکز رو 100 گرم خوردم   1 ساعت بد دوباره خون دادم تا 4 مرحله هر 1 ساعت به 1 ساعت باید خون می دادم  خیلی ضعف کرده بودم تا  ساعت 12 طول کشید بعد بخاطر اینکه خون  من o -  هست و خون بابایی o+  هست باید امپول رگام بزنم تا شما گل پسر صحیح و سالم باشی رفتم  بیمارستان دکتر گفت قبلش باید یکسری ازمایش و سونوگرافی بده  تا ببین...
17 فروردين 1391

سیزده بدر

عزیز مامان امروز  8 صبح بلند شدیم مامان جون  اینا خونمون بودن  تصمیم گرفتیم بریم جاده طالقان  جای با صفایی بود  با دوتا مامان بزرگها بابا بزرگها رفته بودیم مادر (مامان بزرگ خودم) هم بردیم .
17 فروردين 1391

عشق من

 عشق مامان دیگه داریم به روزهای پایانی نزدیک میشیم همش 60 روز مونده دیگه این دوری تموم میشه  دیگه بعد از این فاصله می تونم پسر کوچولوی خودم رو ببینم این روزها همش فکر می کنم که شبیه کی هستی  الان تو شکم مامان به چی فکر می کنی دیگه این  لحظه های شیرین رو به پایان هست  رادوین مامان وقتی دنیا بیایی  با این دنیای قشنگ اشنا میشی  .عزیزم هوا داره گرم میشه من عاشق بهارم از همه قشنگتر اینکه تو ماه تولد خودم هستی پسر   قشنگم دیگه واسه خودت اقایی شدی همه این روزها سراغ شما رو می گیرن . بوسسسس   ...
16 فروردين 1391

سال تحویل91

پسر مامان موقع سال تحویل من و بابایی رفتیم پائین تا با مامان جون وبابا و سامان(عموت) کنار هم باشیم وقتی که سال  تحویل شد اولین دعایی که کردم این بود که تو صحیح و سالم دنیا بیایی بعد بابا جون بهمون عیدی داد ما هم به سامان عیدی دادیم.بعد تلفنی به مامان خودم عیدو تبریک گفتم وبابایی رفت سر کار ولی زود اومد رفتیم خونه مامانی و پدر(پدر بزرگ بابایی)ناهار هم رفتیم خونه مادر(مادر بزرگ من)  عزیزم فقط 68 روز مونده که دنیا بیایی استرس دارم  رادوین قشنگم.الان که دارم برات می نویسم داری سکسکه می کنی داری دل مامان و اب می کنی وقتی تکون می خوری  مامانو کلی خوشحال می کنی. این روزها تکون خوردنات زیاد شدن همش به پهلوهام ضربه  میزنی &nb...
16 فروردين 1391